
جز رحمت چشمان تو، دنیا چه میخواهد
تشنه به غیر آب، از دریا چه میخواهد
جز رحمت چشمان تو، دنیا چه میخواهد
تشنه به غیر آب، از دریا چه میخواهد
جز رحمت چشمان تو، دنیا چه میخواهد
تشنه به غیر آب، از دریا چه میخواهد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
تو بیا! دیده آلوده پس از دیدنِ تو
عاشقانه به سر راهِ تو، تر خواهد شد
تو بیا! دیده آلوده پس از دیدنِ تو
عاشقانه به سر راهِ تو، تر خواهد شد
تو بیا! دیده آلوده پس از دیدنِ تو
عاشقانه به سر راهِ تو، تر خواهد شد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
تقدیر برگ های زرد همیشه افتادن است
اما، با تو میشود در پاییز شکوفه داد
افسوس میخورم که غایبم از انتظار تو
شرمنده بی سلام رد شدهام از کنار تو
افسوس میخورم که غایبم از انتظار تو
شرمنده بی سلام رد شدهام از کنار تو
آقا سلام! دل به تو دادم نمیبری؟
این جان منتظر به فدایت، نمیخری؟
لایق که نیستم! چه کنم؟ دارم آرزو
یا ایها العزيز! به من هم زنی سری
آقا سلام! دل به تو دادم نمیبری؟
این جان منتظر به فدایت، نمیخری؟
لایق که نیستم! چه کنم؟ دارم آرزو
یا ایها العزيز! به من هم زنی سری
آقا سلام! دل به تو دادم نمیبری؟
این جان منتظر به فدایت، نمیخری؟
لایق که نیستم! چه کنم؟ دارم آرزو
یا ایها العزيز! به من هم زنی سری
عید بیعت، روزِ تذکر است که یادمان نرود آیا واقعاً بود و نبود امام زمان را در زندگیمان حس میکنیم؟ اگر خودمان حس کردیم که فبها ولی اگر این اتفاق نیفتاد، چون جزء جامعه مومنین هستیم، خداوند ما را در همین دنیا دچار ابتلاعات میکند که بفهمید جز خدا و امام زمان، یاور دیگری نخواهیم داشت
میگما رفیق
اینکه برای روزایی مثل عید بیعت و نیمهٔ شعبان کلی خرج میکنی، خیلی خوبه؛ ولی اگه کارات، تیپوقیافت، رفتارت و خلاصه تو یک کلام «اگه زندگیت امام زمانی نباشه، دنیادنیا هم که هزینه کنی درسته که بیجواب نمیمونه اما فایدهای نداره. یادت باشه امامزمان اسب و شمشیرِ ما رو لازم نداره، خودت رو میخواد، خودِ خودتو…»
الإمام الرضا عليه السلام
الإِمامُ الأَنيسُ الرَّفيقُ ، وَالوالِدُ الشَّفيقُ
وَالأَخُ الشَّقيقُ ، وَالاُمُّ البَرَّةُ بِالوَلَدِ الصَّغيرِ
امام همدمی است رفيق و پدری است مهربان؛
و برادری است همسان و
مادری است نيكوكار به فرزند كوچكش
الإمام الرضا عليه السلام
الإِمامُ الأَنيسُ الرَّفيقُ ، وَالوالِدُ الشَّفيقُ
وَالأَخُ الشَّقيقُ ، وَالاُمُّ البَرَّةُ بِالوَلَدِ الصَّغيرِ
امام همدمی است رفيق و پدری است مهربان؛
و برادری است همسان و
مادری است نيكوكار به فرزند كوچكش
الإمام الرضا عليه السلام
الإِمامُ الأَنيسُ الرَّفيقُ ، وَالوالِدُ الشَّفيقُ
وَالأَخُ الشَّقيقُ ، وَالاُمُّ البَرَّةُ بِالوَلَدِ الصَّغيرِ
امام همدمی است رفيق و پدری است مهربان؛
و برادری است همسان و
مادری است نيكوكار به فرزند كوچكش
یا مَن یَهدی وَ لا یُهدیٰ
ای آنکھ هدایت میکنی
و هدایت نمیشوی
راه گم کردهایم هدایتمان میکنی ؟
یا مَن یَهدی وَ لا یُهدیٰ
ای آنکھ هدایت میکنی
و هدایت نمیشوی
راه گم کردهایم هدایتمان میکنی ؟
یا مَن یَهدی وَ لا یُهدیٰ
ای آنکھ هدایت میکنی
و هدایت نمیشوی
راه گم کردهایم هدایتمان میکنی ؟
ِأَبِی أَنْت وَ أُمِّی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ أُسْرَتِی
یَا صَاحِبَ الزَّمَان (عَجَّلَ الله تَعَالی فَرَجکَ الشَّریف)
پدر و مادرم، اهل و عيالم، مال و ثروتم، قوم و قبيله و خاندانم همه
و همه فدایت باد یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجک الشریف)
ِأَبِی أَنْت وَ أُمِّی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ أُسْرَتِی
یَا صَاحِبَ الزَّمَان (عَجَّلَ الله تَعَالی فَرَجکَ الشَّریف)
پدر و مادرم، اهل و عيالم، مال و ثروتم، قوم و قبيله و خاندانم همه
و همه فدایت باد یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجک الشریف)
ِأَبِی أَنْت وَ أُمِّی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ أُسْرَتِی
یَا صَاحِبَ الزَّمَان (عَجَّلَ الله تَعَالی فَرَجکَ الشَّریف)
پدر و مادرم، اهل و عيالم، مال و ثروتم، قوم و قبيله و خاندانم همه
و همه فدایت باد یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجک الشریف)
یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد
یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد
یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد
ای دو چشمت سبب و علتِ پیدایش صُبح
دیده بگشا که جھان منتظرِ آغـاز است
ای دو چشمت سبب و علتِ پیدایش صُبح
دیده بگشا که جھان منتظرِ آغـاز است
ای دو چشمت سبب و علتِ پیدایش صُبح
دیده بگشا که جھان منتظرِ آغـاز است
اللهم ارنی الطلعه الرشیده
خدايا بنمايان به من آن جمال ارجمند
و آن پيشانى نورانى پسنديده را
اللهم ارنی الطلعه الرشیده
خدايا بنمايان به من آن جمال ارجمند
و آن پيشانى نورانى پسنديده را
اللهم ارنی الطلعه الرشیده
خدايا بنمايان به من آن جمال ارجمند
و آن پيشانى نورانى پسنديده را
ای منجی دلهای خزان دیده کجایی
کی میرسد آن جمعه موعود بیایی
ای نبض زمان ذکر دعای فرج تو
مافوق مکان در نظر اهل ولایی
کنزُ الفقرایی و همانند نداری
تو رحمت موصوله احسان خدایی
ای منجی دلهای خزان دیده کجایی
کی میرسد آن جمعه موعود بیایی
ای نبض زمان ذکر دعای فرج تو
مافوق مکان در نظر اهل ولایی
کنزُ الفقرایی و همانند نداری
تو رحمت موصوله احسان خدایی
کاری به سرد و گرم بهار و خزان نداشت
این پنجره فقط به هوای تو باز بود
فرامرز عرب عامری
کاری به سرد و گرم بهار و خزان نداشت
این پنجره فقط به هوای تو باز بود
فرامرز عرب عامری
او می آید
اما یادمان باشد اگر با آمدن خورشید از خواب بیدار شویم
نمازمان قضاست
او می آید
اما یادمان باشد اگر با آمدن خورشید از خواب بیدار شویم
نمازمان قضاست
نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه می کشد
تو از کدام راه می رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
هوشنگ ابتهاج
نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه می کشد
تو از کدام راه می رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
هوشنگ ابتهاج
هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تـا دامنه یِ کوه تحمـل دارنـد
هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تـا دامنه یِ کوه تحمـل دارنـد
به صحرا بنگرم صحرات بینم
به دریا بنگرم دریات بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنات بینم
به صحرا بنگرم صحرات بینم
به دریا بنگرم دریات بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنات بینم
به صحرا بنگرم صحرات بینم
به دریا بنگرم دریات بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنات بینم
نه قاتل است و نه خالق اما با گذشتنش هم قتل میشود و هم خلق صورت میگیرد
هیچکس نمیتواند در مقابل او مقاومت کند و یا او را از حرکت نگهدارد
او از کوچکترین تا بزرگترین آدمها را به خاک میاندازد
اما بُرد با کسی است که از او درست استفاده کند
به عقربههای ساعت نگاه کن، زمان را میبینی
حال که با زمان آشنا شدیم، معنای صاحبالزمان را بیشتر درک میکنیم؛
حتی زمان هم 1187 سال است که منتظر یک ثانیه است، ثانیهای که زمین و زمان را متحول میکند
نه قاتل است و نه خالق اما با گذشتنش هم قتل میشود و هم خلق صورت میگیرد
هیچکس نمیتواند در مقابل او مقاومت کند و یا او را از حرکت نگهدارد
او از کوچکترین تا بزرگترین آدمها را به خاک میاندازد
اما بُرد با کسی است که از او درست استفاده کند
به عقربههای ساعت نگاه کن، زمان را میبینی
حال که با زمان آشنا شدیم، معنای صاحبالزمان را بیشتر درک میکنیم؛
حتی زمان هم 1187 سال است که منتظر یک ثانیه است، ثانیهای که زمین و زمان را متحول میکند
ما را ببخش که تو را از بدو تولد تا به امروز،
منتظر خود نگه داشتهایم
قلبمان کافی نیست؛
انگار عقلمان هم باید بفهمد که یتیمیم
ما را ببخش که تو را از بدو تولد تا به امروز،
منتظر خود نگه داشتهایم
قلبمان کافی نیست؛
انگار عقلمان هم باید بفهمد که یتیمیم
حسرتی به دلهایمان مانده برای دیدنت؛
قلبهایی بیقرار مانده برای آمدنت؛
به خدا که این روزها فهمیدهایم به این طبیب و آن طبیب رو زدن،
تنها عمق جراحت را بیشتر میکند. درد ما یک درمان دارد و آن تویی،
ای حضورت مرهمی بر زخمهای عالَم
حالا که موسایم شدی راهی نشانم ده
غیر از نجات، این قوم از موسی چه میخواهد
حالا که موسایم شدی راهی نشانم ده
غیر از نجات، این قوم از موسی چه میخواهد
دير شد،
بازآ
که ترسم ناگهان پرپر شود
دسته گل هایی که از شوق تو
در دل بسته ام
دير شد،
بازآ
که ترسم ناگهان پرپر شود
دسته گل هایی که از شوق تو
در دل بسته ام
دير شد،
بازآ
که ترسم ناگهان پرپر شود
دسته گل هایی که از شوق تو
در دل بسته ام
بهار از پشت چشمان تو ظاهر میشود روزی
زمین با ماه تابانت، مجاور میشود روزی
تو باقی ماندة حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر میشود روزی
بهار از پشت چشمان تو ظاهر میشود روزی
زمین با ماه تابانت، مجاور میشود روزی
تو باقی ماندة حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر میشود روزی
بهار از پشت چشمان تو ظاهر میشود روزی
زمین با ماه تابانت، مجاور میشود روزی
تو باقی ماندة حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر میشود روزی
قلبي يئن، يلوب في ألم
يسائل في شرود
لِمَ لا يعود؟
فلا يجيب سوى صدى
(لِمَ لا يعود)
قلبِ من نالان
و لبتشنه به صحراهای درد
با سردرگمی میپرسد
چرا او برنمیگردد؟
تنها پژواک پاسخ میدهد
(چرا او برنمیگردد)
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بدم، ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو همخانه گشتم
چنان کاهل بدم، کان را نگویم
چو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم
مولانا
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بدم، ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو همخانه گشتم
چنان کاهل بدم، کان را نگویم
چو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم
مولانا
اگر چه روز من و روزگار می گذرد
دلم خوش است که با یاد یار میگذرد
چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است
قطار عمر که در انتظار می گذرد
تو که باشی
چنان سبزم
که گویی بهار منم
اللهم عجل لولیک
متن ارسالی مهدیه حیدری
… و این حال و روز جهانی است که تو را از یاد برده است
… جهانی سرد، تارعنکبوت بسته، بیمار، مرگ آلود،
پر اضطراب، بی دلخوشی، ملتهب
خودت بیا و به داد دنیا برس
دست مهربانت را بر سر جهانیان بکش
و سایه ی اندوه را از سر زمین کم کن
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای
ورنه پای ما کجا وین راه بیپایان کجا
هاتف اصفهانی
دنیا بدون شما میانجی ندارد
ای عالیجنابِ صُلح…
بیا بین ما و آسمان را آشتی بده…
وعلِّمه
أن انتظار الصبح
لا يقل جمالًا عن رؤيته
و به او بیاموز
که انتظارِ صبح
دستِ کمی از زیبایی دیدنش ندارد
انگار کابوس این روزهای خاکستری
سایه انداخته به خیال من
حوالی این ساعتهای بارانی
جای زیادی برای رفتن ندارم
غیر از آغوش تو
همه شب های دلتنگی بدون تو شب یلداست
ترک دارد دلم همچون انار آخر پاییز
اللهم عجل لولیک الفرج
همه شب های دلتنگی بدون تو شب یلداست
ترک دارد دلم همچون انار آخر پاییز
اللهم عجل لولیک الفرج
همه شب های دلتنگی بدون تو شب یلداست
ترک دارد دلم همچون انار آخر پاییز
اللهم عجل لولیک الفرج
تو می آیی و
من خوب می دانم که روزی
از همین دریچه
که سال هاست بسته مانده است،
جوانه ای خواهد رویید؛
جوانه ای سبز که از
خیال همیشه منتظر من
به سمت آسمان های آبیِ
حضور تو
سر بر خواهد آورد.
تو می آیی و
من خوب می دانم که روزی
از همین دریچه
که سال هاست بسته مانده است،
جوانه ای خواهد رویید؛
جوانه ای سبز که از
خیال همیشه منتظر من
به سمت آسمان های آبیِ
حضور تو
سر بر خواهد آورد
تو می آیی و
من خوب می دانم که روزی
از همین دریچه
که سال هاست بسته مانده است،
جوانه ای خواهد رویید؛
جوانه ای سبز که از
خیال همیشه منتظر من
به سمت آسمان های آبیِ
حضور تو
سر بر خواهد آورد.
میگریم آنقدر که کمی وا شود دلم
در بین زائران شما جا شود دلم
مخفی شده ست کنج ضریح تو روح من
دست مدد بگیر که پیدا شود دلم
باید به سراغ چراغ رفت
که این خانه تاریک است و
روشنایی بس کمیاب
ولی تو بیا
تا من پرسه را رها کنم
در کوچه های بی چراغش
خود را چنان ز هجرِ تو گم کردهام، که هست
مشکلتر از سراغِ توأم، جست و جویِ خویش
برسان سلام مارا به رفو گران هجران
که هنوز پاره دل دو سه بخیه کار دارد
میانهی من و محبوب من فراق انداخت
دگر چگونه توان دل به این جهان دادن
باران ببار
ببار و خیابانها را غرق کن
بر سر این چهار راه
در انتظار نوحیم
محمد شمس لنگرودی
من سری دارم و در پای تو خواهم بازید
خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
برای روز موعودی که تو از راه می آیی
غزل پر کرده ام من صفحه های دفتر خود را
شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن
مگر آن که شمع رویت، به رهم چراغ دارد
هر کجا که باشم چه در بانک، چه در بیمارستان و
چه در فروشگاه بالاخره صف انتظارم به پایان میرسد
اما نمیدانم چرا صف انتظار تو تمام نشدنی است! میترسم وسط راه کم بیاورم
اگر هر از چند گاهی، با یادت مرا شارژ نکنی
تو را عاشقانه تر دوست خواهم داشت چه بمیرم، چه بمانم قلب
تو آشیانه من است و قلب من،باغ و بهار تو
لورکا
اسم شهرمان میشود زمین؛ خط خطیهای نقشهها پاک میشود و رویای جهانِ بدون مرز محقق میشود
چه افتخاری نصیبمان شده که میخواهیم با شما بیعت کنیم
نهم ربیع الاول بهترین فرصت برای بیعت با آخرین حجت خدا
من بیتو همی هیچ ندانم که کجایم
ای از بر من دور ندانم که کجایی
اللهم عجل لولیک الفرج
هر کجا ان شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
اللهم عجل لولیک الفرج
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
حافظ
بیا و درد هجران محبّان را مداوا کن
نگاهی از کرم بر چشمهای خستهی ما کن
دوباره جمعه گذشت و قنوتِ گریان ماند
دوباره گیسوی نجوای ما پریشان ماند
دوباره زمزمه ی کاسه های خالی ما
پس از نیامدنت گوشه ی خیابان ماند
نه یـــار نوازد به کـرم یک روزم
نه بخت که بر وصـل کند پیروزم
چون شمع برابر رخش گه گاهی
از دور نگـه میکنم و میسوزم
مرا ببخش که مثل تو مهربان نشدم
مرا ببخش که پیر آمدم ، جوان نشدم
مرا ببخش که از خاک بودم و هرگز
برای دستِ دعای تو آسمان نشدم
“هزار جهد بکردم که سرّ عشق …” ، ولی نه !
حریفِ حرف حسابِ دل و زبان نشدم
همیشه نیت گرگ و شبان ، یکی بودهست
هزار شکر که من این نبودم ، آن نشدم
چه فرق مثل چه کس بودهام ؟ مهم این است
که با وجود تو محتاج دیگران نشدم
إنني
ابحث عن
وجهكِ في كل زهور الحقل
من
رخسار تو را
در تمام گلهای مرغزار میجویم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بیدیدنش از گریه نیاساید چشم
ما را ز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم